محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1095

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس چون منصور از حجّ بازآمد ، بدين كوشك هاشميه اندر فرود آمد . از ايشان صد مرد بيامدند و گرد آن كوشك وى اندر طواف همى كردند . پس ايشان [ را ] بپرسيدند كه چه همى كنيد ؟ گفتند گرد كوشك اين مرد كه اندر او است طواف مىكنيم كه اندر او از خداى جزوى هست . و منصور را از كار ايشان آگاه كردند . منصور بفرمود تا ايشان را بگرفتند و به زندان كردند . و گفتند هر كجا دو تن از راونديان بيابيد بگيريد و به زندان كنيد يا بكشيد كه خون ايشان حلال است . آنگه ايشان گفتند آن خداى كه اندر منصور بود از او جدا شد و خداى او را به لعنت كرد و بر او خشم گرفت ، و خون او حلال شد . پس تدبير كردند و جنازه اى بياوردند و نعش برنهادند و به جامه بپوشيدند چنان كه جنازهء مردمان بود . و بدين آن خواستند تا به بهانهء جنازه گرد آيند و بيرون آيند و كس ايشان را نگويد كه چرا گرد آمديد . پس جنازه را به چهار تن برگرفتند . و بر جنازه كس نبود . و همه راونديان از پس آن همى رفتند و همى گريستند و همى گفتند : اين زنى بود پارسا و مستجاب الدّعوه . و هر كسى از ايشان به زير جامه سلاح داشتند . و آن جنازه را به قهندز اندر آوردند به وقت نماز پيشين بدانكه به در ديگر بيرون شوند . و گرمگاه بود و در منصور خالى بود و كسى نبود از حرسيان بر در او . و ايشان هم چنان مىآمدند تا در زندان . پس جنازه را بيرون انداختند و سلاح بيرون آوردند و بخروشيدند و در زندان بشكستند . و آن ياران از زندان بيرون آوردند و سلاحشان دادند و قهندز را از اندرون ببستند ، تا سپاه به قهندز اندر نتوانست شدن . و باز گشتند و به در كوشك منصور شدند كه او را بكشند . و منصور چون آگاه شد اسب خواست كه برنشيند . نيافت . و از پس از آن منصور رسم نهاد كه روز و شب بر در او اسبان نوبتى داشتندى . يكى را باز [ 384 a ص ] بردندى و ديگرى آوردندى ، و شب و روز پس از اين از اسب خالى نبودى . و اين رسم تا امروز به همه جهان بمانده است همه ملوك و خلفا را . و چون منصور اسب نيافت بفرمود كسها را كه اندر سراى بودند تا بر بام كوشك شدند و فغان كردند . و همه سپاه كوفه گرداگرد قهندز بگرفتند و درهاى قهندز از اندرون بسته